کد خبر : 11307
تاریخ انتشار : یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۲:۴۵
0 بازدید

آخرالزمان شجره طیبه؛معلمی که شاهد تکه‌تکه شدن دانش‌آموزان بود

آخرالزمان شجره طیبه؛معلمی که شاهد تکه‌تکه شدن دانش‌آموزان بود

یکی از شاهدان بمباران مدرسه ‌شجره طیبه‌، از آن روز تلخ به‌عنوان یکی از هولناک‌ترین صحنه‌های عمرش یاد کرد.

استانها

یکی از معلمان حاضر در حادثه بمباران مدرسه «شجره طیبه» میناب در گفت‌وگو با خبرنگار تسنیم، از آن روز تلخ به‌عنوان یکی از هولناک‌ترین صحنه‌های عمر خود یاد کرد؛ روزی که به گفته او، مرز میان کلاس درس و فاجعه در چند ثانیه فرو ریخت و تصویری آخرالزمانی در برابر چشم‌ها شکل گرفت.

او با صدایی آمیخته به اندوه گفت: تمام این بچه‌ها را می‌شناختم؛ هر روز هنگام آمدن و رفتن به مدرسه، چهره‌شان برایم آشنا بود. این‌ها فقط دانش‌آموز نبودند، تک‌تک‌شان بخشی از زندگی روزمره ما بودند. اما روز حمله، همه چیز در یک لحظه تغییر کرد؛ صحنه‌هایی دیدم که باور نمی‌کنم هیچ جای دنیا شبیه آن وجود داشته باشد.

.

این معلم با اشاره به شدت انفجار و وضعیت پس از آن افزود: آن روز، مدرسه شبیه یک صحنه آخرالزمانی بود؛ بچه‌ها… متأسفانه تکه‌تکه شده بودند. چیزی که دیدیم فراتر از توان تحمل یک انسان بود.

او در ادامه با تأکید بر عمق فاجعه گفت:نمی‌دانیم با کدام خانواده باید حرف بزنیم، با کدام پدر و مادر روبه‌رو شویم. این بچه‌ها حق زندگی داشتند؛ بیشترشان را می‌شناختیم، با آن‌ها زندگی کرده بودیم، اما در یک لحظه همه چیز از بین رفت.

این معلم در پایان با لحنی آکنده از اندوه اظهار داشت:روز بمباران مدرسه شجره طیبه، برای ما چیزی کمتر از یک کربلا نبود. این حادثه فقط یک حمله نبود؛ یک داغ بزرگ بود که بر دل یک شهر نشست.

روایتی ‌از دلبستگی عمیق معلم مدرسه شجره طیبه میناب ‌به دانش‌آموزان

خواهر شهیده راحله رنجبری یکی از معلمان شهیده ‌مدرسه شجره طیبه، در روایتی تلخ از شخصیت و دلبستگی عمیق او به دانش‌آموزان می‌گوید: خواهر‌م معلم کلاس چهارم بود؛ هفت سال در همین مدرسه درس داده بود و از همان سال‌های ابتدایی، دلش به مدرسه و بچه‌ها گره خورده بود. خودش می‌گفت یکی از دوستانش باعث شد مسیر معلمی را انتخاب کند، اما آنچه او را ماندگار کرد، فقط شغلش نبود؛ عشقش به بچه‌ها بود.

.

وقتی از خانواده‌اش می‌پرسی چرا، فقط یک جواب دارند: «علاقه… علاقه‌ای که وصفش سخت است.» هر وقت به خانه می‌آمد، با ذوق از دانش‌آموزانش حرف می‌زد؛ از بازی‌هایشان، از شیطنت‌هایشان، از حرف‌های کودکانه‌ای که برایش دنیا را زیباتر می‌کرد. آن‌قدر با شوق تعریف می‌کرد که اطرافیانش می‌گفتند: «کاش ما هم شاگردش بودیم.»

مهربانی‌اش زبانزد بود؛ همیشه خندان، همیشه آرام. حتی وقتی می‌خواست تذکر بدهد، با لبخند می‌گفت، طوری که هم پیامش را می‌رساند و هم دل کسی را نمی‌شکست. هیچ‌کس از او اخم و تندی ندیده بود. اما او فقط یک معلم نبود؛ برای خیلی‌ها، فراتر از این‌ها بود… برای بچه‌های خواهرش، «خاله» نبود؛ «مادر» بود.

خواهرش با بغض می‌گوید: پسرم فقط به او دل بسته بود. یک‌بار مریض شد، بردمش سر مزار… سرش را گذاشت روی خاک، انگار همه دردهایش همان‌جا تمام شد. بلند شد و شروع کرد به بازی… خودم هم باورم نمی‌شد؛ «همیشه می‌گفت من مادرشم… می‌گفت این فقط به دنیاش آورده، من مادرشم…»

انتهای پیام/

 

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.